هدیهی بابا نوئل
به
جای سردتر شدن، هوا رو به گرمی میرود، نه برفی، نه بارانی، نه تگرگی. در حال
قدم زدن، دارم از جلو کلبهی بابا نوئل رد میشوم. انگار بابا نوئل گرمش شده، چون
کلاه و پالتویش را از تن در آورده و کنار گوزنهای شمالیاش نشسته، انگشتانش را
درمیان ریش سفید و پرپشتش فرو برده و پیپ میکشد. نگاهم میکند، سلام میکنم و برایش
دست تکان میدهم.
ـ «هپی کریسمس پاپا نوئل!»
ـ «هِلو پسرم، بیا اینجا باهات کار دارم.»
از در چوبی حیاط کلبهاش رد میشوم. گوزنهای شمالی به خودشان زحمت نمیدهند که سر بلند کرده و نگاهم کنند. به بابا نوئل نزدیک میشوم. سلام میکنم.
میپرسد: « اینجا چکار میکنی فریق! راه گم کردی؟»
ـ « داشتم قدم میِزدم، اما مثل اینکه زیادی از خونهم دور شدم،نه؟»
میخندد : « آره پسرم! تو الان داری رو ابرها راه میری! به زیر پات نگاه کن!»
به زیر پایم نگاه میکنم، به جای زمین همه جا مثل پشمک است، پاهایم را رویش تکان میدهم، نرم و اسفنجی است. برای یک لحظه وحشت میکنم.
با ترس میگویم: « پس چطور تا حالا نفهمیدم؟ نکنه بیفتم پایین؟»
بابا نوئل: « نه، نگران نباش. می دونی چرا صدات کردم؟»
ـ « نه، چرا؟»
ـ « راستش پشتم عرق کرده، میخاره، دستم بهش نمیرسه، لطف کن برام بخارونش.»
ـ « چی؟ آها... باشه، پیرهنتو بزن بالا پیرمرد!» میخندم.
پوست پشمکی پشت بابانوئل را میخارانم، حس میکنم دارد خیلی لذت میبرد. مدتی میگذرد.
ـ « خوبه؟»
ـ « آره... خوبه، ممنون... آخیش!»
ـ « خب پاپا! اگه کار دیگهای نداری من برم دیگه، باید زود برگردم. خونه منتظرم هستن.»
ـ « صبر کن.»
بابانوئل دستش را در کیسهای که کنارش قرار دارد فرو میبرد. انگار دنبال چیزی میگردد.
ـ « آها.. پیداش کردم، بیا بگیر، اینو بده به خانم نویسندهات. سال نو رو هم از طرف من بهش تبریک بگو.»
ـ « گل سر؟ خیلی قشنگه، انگار از طلاست! اما ما که مسیحی نیستیم، برای ما سه ماهی مونده تا سر سال! تازه، به سال نو شما هم چند روزی مونده که!»
ـ « اشکال نداره، بعداً سرم خیلی شلوغ می شه، شاید نتونم ببینمت. تو هدیه رو بهش بده، و از طرف من بهش تبریک بگو، مسیح برای همه است فرزند!»