تبليغاتX
تمشک وحشی

تمشک وحشی

ماجراهای من و نویسنده‌ای در اعماق ذهنم

هدیه‌ی بابا نوئل

بابا نوئلبه جای سردتر شدن،‌ هوا رو به گرمی می‌رود،‌ نه برفی، نه بارانی، نه تگرگی. در حال قدم زدن، دارم از جلو کلبه‌ی بابا نوئل رد می‌شوم. انگار بابا نوئل گرمش شده، چون کلاه و پالتویش را از تن در آورده و کنار گوزن‌های شمالی‌اش نشسته، انگشتانش را درمیان ریش سفید و پرپشتش فرو برده و پیپ می‌کشد. نگاهم می‌کند، سلام می‌کنم و برایش دست تکان می‌دهم.

ـ «هپی کریسمس پاپا نوئل!»

ـ «هِلو پسرم،‌ بیا اینجا باهات کار دارم.»

از در چوبی حیاط کلبه‌اش رد می‌شوم. گوزن‌های شمالی به خودشان زحمت نمی‌دهند که سر بلند کرده و نگاهم کنند. به بابا نوئل نزدیک می‌شوم. سلام می‌کنم.

می‌پرسد: « اینجا چکار می‌کنی فریق! راه گم کردی؟»

ـ « داشتم قدم می‌ِزدم، اما مثل اینکه زیادی از خونه‌م دور شدم،‌نه؟»

می‌خندد : « آره پسرم! تو الان داری رو ابرها راه می‌ری! به زیر پات نگاه کن!»

به زیر پایم نگاه می‌کنم،‌ به جای زمین همه جا مثل پشمک است، پاهایم را رویش تکان می‌دهم، نرم و اسفنجی است. برای یک لحظه وحشت می‌کنم.

با ترس می‌گویم: « پس چطور تا حالا نفهمیدم؟ نکنه بیفتم پایین؟»

بابا نوئل: « نه، نگران نباش. می دونی چرا صدات کردم؟»

ـ « نه، چرا؟»

ـ « راستش پشتم عرق کرده، می‌خاره، دستم بهش نمی‌رسه، لطف کن برام بخارونش.»

ـ « چی؟ آها... باشه، پیرهنتو بزن بالا پیرمرد!» می‌خندم.

پوست پشمکی پشت بابانوئل را می‌خارانم، حس می‌کنم دارد خیلی لذت می‌برد. مدتی می‌گذرد.

ـ « خوبه؟»

ـ « آره... خوبه، ممنون... آخیش!»

ـ « خب پاپا! اگه کار دیگه‌ای نداری من برم دیگه، باید زود برگردم. خونه منتظرم هستن.»

ـ « صبر کن.»

بابانوئل دستش را در کیسه‌ای که کنارش قرار دارد فرو می‌برد. انگار دنبال چیزی می‌گردد.

ـ « آها.. پیداش کردم، بیا بگیر، اینو بده به خانم نویسنده‌ات. سال نو رو هم از طرف من بهش تبریک بگو.»

ـ « گل سر؟ خیلی قشنگه، انگار از طلاست! اما ما که مسیحی نیستیم، برای ما سه ماهی مونده تا سر سال! تازه، به سال نو شما هم چند روزی مونده که!»   

ـ « اشکال نداره، بعداً سرم خیلی شلوغ می شه، شاید نتونم ببینمت. تو هدیه رو بهش بده،‌ و از طرف من بهش تبریک بگو، مسیح برای همه است فرزند!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 21:35  توسط فریق تاج‌گردون  | 

کاپوچینو؟

ـ « ببینم؟ داره میره کاپوچینو بخوره؟ کجا؟»

 ـ « تو یه کافی شاپ، به نظرت... خیلی عجیبه؟»

ـ « خب... آ... نمی‌دونم!»

با خانم نویسنده نشسته‌ایم و داریم روی ریزه‌کاری‌های طرح مشترکمون کار می‌کنیم. شخصیت‌ رمان در یک جایی می‌خواهد به کافی شاپ برود و کاپوچینو بخورد.

با کم‌رویی می‌پرسم: « بخورد یا بنوشد؟... کاپوچینو... خب، راستش... نمی‌دونم چیه! اسمشو شنیدم‌ها، اما... خب...»

 با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید: « وقعاً؟، خب... منم نخوردم، اصلا نمی‌دونم چه جوریه!»

ـ « حتماً باید بره کافی شاپ؟ اصلا... کاپوچینو رو اونجا می‌فروشن؟»

ـ « نمی‌دونم... تو تا حالا کافی شاپ رفتی؟»

ـ « آر... راستش نه! اینجوری نگام نکن خب، موقعیتش پیش نیومده، وگرنه می‌رفتم‍! کاری نداره.»

 ـ « پس چکار کنیم؟ [می‌خندد]، اصلاً می‌دونی کافی شاپ چی هست؟»

ـ « مسخره نکن،‌ آره که می‌دونم، یه جاییه که مردم می‌رن قهوه و از اینجور چیزا می‌خورن، اکثراً‌ هم همین دختر پسرا می‌رن، می‌گن خیلی کلاس داره! اما من فکر می‌کنم سوسول بازیه بابا، از اسمشم معلومه! کافییی شااااپ»

با صدای بلند می‌خندد. می‌گوید:

ـ « نه کافی شاپ می‌دونی چیه، نه کاپوچینو،‌ فکر نکنم قهوه هم خورده باشی، راستشو بگو... خوردی؟»

ـ « نه، نخوردم، خودت خوردی؟ چند بار نسکافه خوردم، یادم نیست کجا، شیر و شکر می‌ریزن توش و هم می‌زنن، فکر کنم  با قهوه یه مزه میدن، شایدم کاپوچینو یه چیزیه مثل اونا.»

ـ « شایدم شبیه پیتزا باشه، یا نون خامه‌ای، یا...»

ـ « بس کن!»

ـ « خب... حالا من کجا بفرستمش؟ اون بیچاره اگه بره تو کافی شاپ و سفارش کاپوچینو بده و به جاش روغن رتیل یا پشم عنکبوت بهش بدن، نمی‌فهمه که!»

ـ « آره،‌ راست می‌گی... آها... بفرستش یه چایخونه، تا بخوای من چای‌خونه رفتم، می‌دونم چه خبره، مردم میشینن چای می‌خورن،‌ قلیون می‌کشن... نه ... پر معتاد هم هست... بره ممکنه منحرف بشه!!»

ـ « حالا اگه کاپوچینو نخوره نمی‌میره که، می‌فرستمش شیرموز بخوره، آب‌طالبی هم بد نیست یا همچین چیزی.»

ـ « آره،‌ خوبه... عالیه!»

ـ « ببین... بهتره فردا بریم یه کافی شاپ، کاپوچینو بخوریم، ببینیم چی هست، که بعداً آبرومون نره!»

ـ « اینجا که کافی شاپ نیست، چای‌خونه و کبابی و از این جور جاها هست، چای و قیلون و نیم‌رو و نون و ماست و از این چیزا میدن به خورد مردم. صب کن بعداً رفتیم تهرون با هم می‌ریم می‌خوریم، خوبه؟»

ـ « باشه...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 23:12  توسط فریق تاج‌گردون  | 

شکایت

خانم نویسنده بدون اینکه حواسش باشه که من از زیر چشم می‌پایم‌اش، سرش را روی چند ورق کاغذ خم کرده، گاهی کلمه‌ای می‌نویسد، گاهی جمله‌ای، بعد به فکر فرو می‌رود،‌ به نقطه‌ای نامعلومی در روبرویش نگاه می‌کند. دوباره به کاغذ خیره می‌شود،‌ می‌خواند، چیزهایی را که نوشته پاک می‌کند و به جایش جملات دیگری می‌نویسد، لحظاتی که می‌گذرد آن‌ها را هم خط می‌زند بعد کاغذ را مچاله می‌کند و بغل دستش کنار چندین ورق مچاله‌ی دیگر پرت می‌کند. ورق سفید دیگری زیر دستش می‌گذارد و باز می‌خواهد بنویسد، اما این بار خودکار را زمین می‌گذارد. آه می‌کشد و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد.

می‌گویم ـ " چیه! سرچشمه‌ی نبوغت خشکیده؟"

سرش را به طرفم برمی‌گرداند، با نگاه تیره‌اش، خیره نگاهم می‌کند، انگار غم دنیا در چشمانش می‌ریزد. از حرفی که زدم پشیمان می‌شوم. نگاهم را از نگاهش می‌دزدم.

 می‌گوید ـ " چی گفتی؟"

ـ " بهتره یه‌ کم استراحت کنی."

ـ " آره... فکر کنم حق با توئه"

ـ " شاید از خستگی دیشبه، خوب نتونستی بخوابی"

ـ " از تو زرنگ‌تر ندیده‌ام تو عمرم"

ـ‌"‌ ها؟ چطور مگه."

ـ‌ " بعدِ یه عمر که می‌خوای بنویسی،‌ بار نوشتنتم گذاشتی رو دوش من،‌ اگه من باید بنویسم، پس تو این وسط چکاره‌ای؟"

می‌خواهم مسخره‌بازی دربیاورم و بخندم، نمی‌توانم،‌ از وضعیتی که دارم شرمنده می‌شوم،‌ نگاهی به خودم می‌اندازم که پا روی پا انداخته‌ام و دارم عرق ریختن او را تماشا می‌کنم.

ـ "‌ هوووم... خب... آره...آره... تو حق داری."

ـ " من از این ناراحت نیستم که دارم می‌نویسم، چون خودم خیلی دوس دارم، خیلی بیشتر از تو، فقط از این دلخورم که تو همش مسخره بازی درمیاری و نیش می‌زنی، به جای اینکه کمکم کنی و با هم‌فکری هم کار رو جلو ببریم. یا حداقل یه لیوان آب بذاری کنار دستم."

ـ "‌ آره..."

ـ " تو اینقد زرنگی که داری از یه خانم سؤاستفاده می‌کنی، اصلا اگه من مرد بودم تو جرات داشتی بهم بخندی؟"

ـ‌ " نه... نه! اینجا رو دیگه قبول ندارم،‌خواهش می‌کنم بحث رو به مردسالاری و فمینیسم نکشون، چون می‌دونی که اصلا به هیچ‌کدومشون اعتقاد ندارم!"

ـ‌ "‌ آره می‌دونم... فقط خواستم بگم که لطفاً باهام درست رفتار کن،‌ چون اگه بخوام بهت گیر بدم می‌تونم، وقتی من هیچی نمی‌گم تو هم سؤاستفاده نکن"

ـ " ببخش."

ـ " خواهش می‌کنم."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت 22:7  توسط فریق تاج‌گردون  | 

یلدای ما...

نویسنده آرام به کنارم می‌آید، می‌نشیند. نگاهم می‌کند. سر حرف را باز می‌کند:

ـ " امشب کم حرفی!"

ـ "سر به سرم نذار."

ـ "بگو... چیزی شده؟"

ـ " هیچی."

ـ " باشه، نمی‌خوای ‌نگو... آها... تو با این اخلاق گندت کاری می‌کنی آدم حرفشو فراموش کنه، اومدم بگم بیا امشبو جشن بگیریم."

ـ " جشن؟ چه جشنی؟"

ـ " شب یلداس مث اینکه، کار بی‌کار، بیا تا صبح بخوریم و چرت بگیم و بخندیم." می‌خندد.

ـ " خب، یلدا باشه."

ـ " من میگم تو یه چیزیت هست."

ـ " نه... هیچی... اصلا تو چکار به من داری! چرا تنهام نمی‌ذاری؟"

ـ " باشه... ببخش مزاحمت شدم."

بلند می‌شود،‌ می‌خواهد برود. از خودم بدم می‌آید. صدایش می‌زنم، جواب نمی‌دهد. دنبالش می‌روم، ‌بغلش می‌کنم،‌ دست و پا می زند، دوباره برش می‌گردانم رو مبل.

ـ " ببخش ، تو که اخلاق گند منو می‌دونی."

ـ " تنهایی بیشتر بهت خوش می‌گذره، اذیتم نکن، بذار برم."

ـ " نه، می‌خوام باشی."

ـ " باشه... چون بیچاره‌ای، معذرت خواهی‌تو قبول می‌کنم، می‌شینم."

ـ " هی! مواظب حرف زدنت باش." می‌خندم. لبخند می‌زند.

و سپس بند و بساط شب زنده‌داری را حاضر می‌کنیم. راحت لم می‌دهیم، تلویزون نگاه می‌کنیم، حرف می‌زنیم و می‌خندیم، سر به سر هم می‌گذاریم و به‌سلامتی هم می‌نوشیم... و ناراحتی‌ام فراموشم می‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 22:7  توسط فریق تاج‌گردون  |